اخرین روز های پاییز برگ ریز زر د نارنجی قهوای
پاییز رنگ رنگ فصل اسرار امیز
غمگین بودم تواین فصل ...چه غمگینانه گذشت با غم و امید و ترس
لبخند های مبهم
متوجه ی خیلی چیزا نشدم ...گاه متوجه شدم اما توجه ای نشون ندادم
الان به مداد توی دستم دارم نگاه می کنم که تازه خریدمش مشکیه خیلی خوشکله با قاب چوبی ...تراشیده میشه وتراشیده می شه تا من و ما چیزی بنویسیم ...بکشیم ...جنگل جنگل مداد میشه وکاغذ درخت بخشندس
کاغذ رو مقدس میدونم...چقدر ازش درست استفاده میکنیم...خیلی چیزا مقدسن...چقدر مقدس نگرشون می داریم.....
خیلی وقته با الکی خندیدن و دل خوش کنک زندگی می کنم چقدر فراموش کارم ..گاه یادم میره از چی رنج می کشیدم
احساس می کنم یه حصار دورم رو گرفته یه حصار که بعضی وقتا به در و دیوارش می کوبم و بعضی وقتا هم تصلیمش می شم گاه از این حصار پا به حصار دیگه ای میذارم و فکر میکنم رها شدم اما دریغ که هنوز در بندم نگاهم حصار رو میبینه و گاه گاه گریزی می زنه به دور دست بعد تازه می فهمم کجام...



گفتم :به نظرت این تصویر چی می گه ؟














