تبليغاتX
زمان من

زمان من

 

اخرین روز های پاییز برگ ریز  زر د نارنجی   قهوای

پاییز رنگ رنگ فصل اسرار امیز

غمگین بودم تواین فصل  ...چه غمگینانه گذشت با غم و امید و ترس

لبخند های مبهم

  متوجه ی خیلی چیزا نشدم  ...گاه متوجه شدم اما توجه ای نشون ندادم

الان به مداد توی دستم دارم نگاه می کنم که تازه خریدمش مشکیه خیلی خوشکله با قاب چوبی ...تراشیده میشه وتراشیده می شه تا من و ما چیزی بنویسیم ...بکشیم ...جنگل جنگل مداد میشه وکاغذ   درخت بخشندس

کاغذ رو مقدس میدونم...چقدر ازش درست استفاده میکنیم...خیلی چیزا مقدسن...چقدر مقدس نگرشون می داریم.....

خیلی وقته با الکی خندیدن و دل خوش کنک زندگی می کنم چقدر فراموش کارم ..گاه یادم میره از چی رنج می کشیدم

احساس می کنم یه حصار دورم رو گرفته یه حصار که بعضی وقتا به در و دیوارش می کوبم و بعضی وقتا هم تصلیمش می شم گاه از این حصار پا به حصار دیگه ای میذارم و فکر میکنم رها شدم اما دریغ که هنوز در بندم  نگاهم حصار رو میبینه و گاه گاه گریزی می زنه به دور دست بعد تازه می فهمم کجام...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 12:32  توسط زهرا احمدی  | 

به کدامین سو برای پرواز...

چشم دوخته به اخرین برگ درخت

جوانه ای نو خواهد رست؟؟؟

چشمه بجوش

پای می کوبم برای جوشیدن چشمه

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 22:34  توسط زهرا احمدی  | 


من خسته ام

 شهر من اینجا نیست

چیزی که در این نزدیکی ست

مرا به دور ها خواهد برد

خوشبحال پرنده

ساده می گوییم

خوشبحال کلمه

خوشبحال ازادی

خوشبحال عشق

خوشبحال کلمه پاک پاک از هر چیز

شاید مثل فرشته

کلمه تنهاست

کلمه اتحادی با معنا

خوشبحال تنها

خوشبحال او

خوشبحال انها

خوشبحال عدم

خوشبحال هستی

خوشبحال مهربان

خوشبحال دوستی

خوشبحال ابی

 زرد

 سبز

خوشبحال اب

زلال

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 23:25  توسط زهرا احمدی  | 

"قواعد زندگی"

انچه می خوانی نوشتهای دلپزیر است .از ان بهرمند گرد! گفتاری کوتاه است از دلایی لاما که بر ان بود در سال 2006 بیان دارد.تنها چیزی که از تو ستانده میشود لحظاتی است برای خواندن واندیشیدن به ان چه خوانده ای پیام را برای خود نگه ندار :سرود باید دستان تو رادر چهار شبانه روز ترک گوید: وتوخوش ایندی بس شگفتی افرین در خواهی یافت.این شگفتی از ان همه خواهد بود . چه انان که از موهوم پرستان هستند وچه انان که بر باورهای دینی استوارند...


1 براین باور باش که عشق و دستاوردهای عظیم : در برگیرندهی مخاترات بزرگ است.

2 انگاه که می بازی از باختت درس بگیر.

3 سه اطل را دنبال کن:محترم نگه داشتن خود

                             محترم نگه داشتن دیگران

                             جوابگو بودن در قبال تمام کنش های خود

4 بیاد داشته باش دست نیافتن به انچه می خواهی: گاهی از اقبال بیدار تو سر چشمه می گیرد.

6 نگذار ستیزهای خرد بر ارتباطی پر قدرت خللی وارد سازد.

7 هر گاه به اشتباه خیش پی بردی بی درنگ گام هایی در جهت اصلاح ان بردار.

8 هر روز را مجالی صرف خلوت کردن کن.

9 اغوشت را به سوی دگرگونی بگشای اما از ارزش های خود دست برندار.

10 به یاد داشته باش خاموشی گاه بهترین پاسخ است.

11 نیکو و ابرو مند زندگی کن:انگاه به وقت سالخوردگی هنگامی که گذشته بیندیشی :از زندگیات دیگر بار لذت خواهی برد.

12 فضای عشق در خانه ی تو شالوده ایست برای زندگی ات.

13 در ناسازگاری ها با افراد مورد علاقهات تنها به وضعیت فعلی بپرداز:گذشته را بزرگ نکن.

14 دانش خود را تسهیم کن که طریقتی برای دست یابی به جاودانگی است.

15 با زمین مهربان باش.

5 قواعد را فرا بگیر تا به چگونگی شکستن ان ها به گونه ای شایسته اگاه باشی.

16 سالی یک بار به جای برو که پیشتر در انجا نبوده ای.

17 به یاد داشته باش بهترین رابطه رابطه ایست که عشقتان به یکدیگر بر نیازتان فزونی یابد.

18 کامیابی خود را به قضاوت بنشین: از ان طریق که بدانی چه واگذار کردهای تا کامیابی را بدست اورده ای.

19 به عشق واشپزی با واگذاردن بی پروا دست یاب.



 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:45  توسط زهرا احمدی  | 

سلام به دوستان

اولآ : "سال نو مبارک"....88 خوب و پر باری داشته باشید

دومآ :این وبلگ ما خیلی حوصلش رفته می خوام بخش های جدید تری بش اضافه کنم(دوستام که دیگه چپ چپ بش نگا می کنن)

خب بلاخره شایدم یه کارای جالبتری... ببینیم این خلاقیته چقدر می تراوشه!؟

..................................................................................................................

اینم یه بخش کمیک استریپی.. من که کمیک استریپ خیلی دوست دارم.....

چطوره...؟!

و این هم چون گاو داشت ....

حرکت گاوی رو دارین...!!!



البته ببخشید اسم هنرمنش رو نمی دونم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 1:38  توسط زهرا احمدی  | 

گفتم :به نظرت این تصویر چی می گه ؟

                                                                          گفت:...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 11:57  توسط زهرا احمدی  | 

وقتی اینه شکسته می شه

تکه های متلاشی شده روی زمین پخش می شن

اونوقت نگاه های از زندگی جدید دور تا دور ما منعکس میشه

پنجره ی آغاز آروم و بی حرکت نور جدیدی از سپیده دم

بگذار تن خالی و ساکت من پر بشه و احیا بشه

نه نیازی به جستجوی بیرون هست نه از دریا با قایق گذشتن

بگذار درون من بدرخشه

درسته اینجا درون منه ...من یه روشنای یافتم که همیشه همراه منه

یه روشنای که همیشه با منه


***قسمتی از شعر پایانی کارتون شهر اشباح

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 2:24  توسط زهرا احمدی  | 

امروز اولین روز از اخرین ماه پاییزفصل دوست داشتنی و زیبای سال
...خزان یه هجرته یه گذربرای برگ و پرنده...
پاییز  انقدر شاعرانست که دیگه نتونستم براش شعری بگم
برگای پاییزی خیلی خوشگلن ولی اینجا توشهر ما از این چیزا خبری نیست
برگها که نمیریزن هیچ تازه گلها هم شکوفه میدن و پرنده های مهاجر هم  میان اینجا
البته بنظرم تعدادشون خیلی کمتر شده....
و دیگه اینکه من هم همین روزا متولد میشوده بودم واسه همین پاییز واذر رو خیلی دوست دارم(بله...بله بسیار خود پسندانه بود ولی شما اصلآ چنین فکری نکنید)

نکته1:کلمه تولدمه برای زمان حال غلطه مگه اینکه همین الان به دنیا امده باشین
پس چون قبلن به دنیا امدیم فعل گذشته میگیره!!!








این هم تقدیم به شما و خودم:

  باغ من
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر ، با آن پوستین سرد نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پک غمنکش
ساز او باران ، سرودش باد
جامه اش شولای عریانی ست
ور جز اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زر تا پودش باد
گو برید ، یا نروید ، هر چه در هر کجا که خواهد
یا نمی خواهد
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر ز چشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور به رویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت
پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونی ست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش می چمد در آن
پادشاه فصلها ، پاییز




+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 2:0  توسط زهرا احمدی  | 

        

        
   
           برای آبی بودن...تا گسترده ترین بیکران
          -------------------------------------------------------
       روی زمین دراز میکشم  رو به اسمان... می شود تا عمق اسمان رفت
        در ابی بیکران گم شدن رویایست
        تا شادی پرواز...
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:20  توسط زهرا احمدی  | 


تصویر سازی : زهرا احمدی

زبان از ياد رفته
روزگاري به زبان گل ها سخن مي گفتم
حرف هاي كرم پروانه را مي فهميدم
به راز اواز  سار ها لبخند مي زدم و در رختخوابم با پروانه اي  در دل مي كردم
روزگاري سئوال جير جيركها را مي شنيدم و پاسخ مي دادم
و با هر دانه ي برفي كه بر خاك مي افتاد جان مي دادم و گريه مي كردم
روزگاري به زبان گلها سخن مي گفتم...
ديدي چگونه ان روز ها رفتند؟

شل سيلور استاين
شعر از کتاب انجا كه پياده رو پايان ميابد

----------------------------------------------------------------------------------------------

  forggotten language
once i spoke  the language of the flowers,
once i understood each word the caterpillar said,
once i smiled in secret at the gossip of the  starlings,
and shared a coversation with the housefly in my bed.
once i heard and answere all the questions of the  cricjets,
and joined the crying of each falling dying flake of snow.
once i spoke the language of the flowers...
how didi it go?
how did it go?

shel silverstein
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 16:32  توسط زهرا احمدی  | 

مي شه با يه چشم به هم زدن رفت وامد

مي شه رفت و رفت و رفت.........تا رسيد به ابادي دل

مي شه رفت تو ابادي دل مهمون شد

مي شه مهمون دل تنگي شد

مي شه با صفاي اون دل ابادي رو ديد 

مي شه تو كوچه باغ سبزش رنگ خاكستري رو خط خطي كرد

مي شه تو كوچ باغ ابادي دل يه نفس تازه كني....

وبه دهقانش گفت....دانه ي همت داري؟

دل من پر خون است

دل من ابادي ست

دل من شايدجنگل انبوه يست

هر چه باشد اينجا......... زمان مال من است.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 12:3  توسط زهرا احمدی  | 

"هدف بهترين عكاس شدن نيست ، بهترين دونده ، بهترين موسيقي دان ، بهترين نويسنده يا بهترين چيز. هدف ات ، اگر واقعا احساس كني نياز به هدفي داري، خودت بودن است"

منبع : کتاب "ذن عکاسی"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 0:40  توسط زهرا احمدی  | 


*** رنگهای گرم: قرمز – زرد – نارنجی
*** رنگهای سرد:سبز – آبی – بنفش

* نقاشی برای کودک فقط وسیله بیان برای تجزیه و تحلیل یا توضیح و تشریح موجودات و اشیاء نیست، بلکه در عین حال وسیله ایی است برای بیان زندگی عاطفی او.هنگامی که کودک با آزادی و به دلخواه خود نقاشی میکند، در واقع حالت روحی و احساسات زمان حاضر و نیز احساسات و تحریکات ریشه دار و ژرف تر خود را بیان میکند.
*کودکان خلاق تر بیشتر موفق به عرضه ترکیبات جدید در رنگ می شوند و می توانند آثاری مبتکرانه ارائه دهند.
* نباید انتخاب رنگ به کودک تحمیل شود، اگر خیلی زود یعنی هنگامی که کودک احتیاجی به شناخت علمی و تکنیک رنگ ندارد، او را مجبور به شناخت آن کنیم، ممکن است باعث از بین رفتن تمایلات خودبخودی او برای بکارگیری رنگ بشویم.

* در نظر گرفتن سن کودک در این خصوص اهمیت دارد.

* بین نقش رنگ و زندگی عاطفی کودک با در نطر گرفتن دوران تکاملی او یک حالت متوازی وجود دارد.

* در فاصله 3 تا 6 سالگی کودک بیشتر تحت تاثیر فشارهای درونی است،علاقه وافری به رنگ دارد و آنرا مقدم بر شکل ظاهری میداند.

* هر قدر کودک کوچکتر باشد ، رنگهایی که بکار میگیرد زنده تر و با فزونی سن و سال و آموزش مدرسه و تکامل او در راه شناخت منطقی، رنگهایی را که بکار می برد سرد میکند.

* در کودکستان ، کودک بیشتر از رنگهای گرم استفاده می کند.

* کودکانی که در خانه تحت نظارت شدید قرار دارند، رنگهای سرد را انتخاب می کنند که در این موارد علت اصلی به مشکلات عاطفی و روانی کودک مربوط میشود.
منبع:http://forum.persiangraphic.com/showthread.php?p=4860#post4860
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 13:58  توسط زهرا احمدی  | 

اي دل من گر چه_ در اين روزگار_

جامه ي رنگين نمي پوشي به كام

باده ي رنگين نمي پوشي ز جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت_از ان مي كه مي بايد_ تهي ست

اي دريغ از تو اگرچون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ ازمن كه مستم نسازد افتاب!

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار.

گر نكوبي شيشه ي غم را ز سنگ

هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ

(فریدون مشیری) 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:49  توسط زهرا احمدی  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 12:23  توسط زهرا احمدی  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 23:21  توسط زهرا احمدی  | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 1:39  توسط زهرا احمدی  | 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 1:53  توسط زهرا احمدی  | 

زمانه من

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:26  توسط زهرا احمدی  | 

چرا زندگی من ایستاده

این دکمه ی play کجاست؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 19:2  توسط زهرا احمدی  | 

کی دوست داره برنده باشه؟؟؟چرا ما میخوایم برنده باشیم؟؟؟

شنیدین میگن فلانی برد... تو عرصه های زندگی به بعضی ها مگن برنده.

ولی یه برنده ی واقعی کیه؟؟

راستی چی رو باید ادم ببره تا برنده باشه؟؟؟؟اون چیزای با ارزش چی هستن....که ادما رقابت میکنن واسه بردش؟

کیا تایید میکنن برد رو......نه ...مهم این نیست که تایید کنن تو بردی

مهم اینه که واقعن برنده باشی

خیلی ها بنظر تو زندگی باختن یا به نظر بعضی ها باختن...اما اونا برنده بودن....

خوشبحا ل کسی که از این زندگی برنده با شه

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:7  توسط زهرا احمدی  | 

اين مطلب رو ديروز تو يه ماهنا مه كه براي يادواره ي شهيدا بود خوندم.وصيتاي شهدا رو نوشته بود ولي اين يكي خيلي با بقيه فرق داشت.سعيد جهانيان جانباز شيميايي كه سال 84 به مقام پر فيض شهادت نائل شد اين يه دست نوشتس كه مثل شعر ميمونه شعري براي پايان يك شروع:

به نا م او كه اولين است وبهترين براي تنهايي ماست خانه اي ساخته ام امن و امين يك درش به اسمان ان سرش رو به زمين چهار ديوارش سبز وبلند بر در و ديوارش عكس دلم پيداست از اخرين نفس در زندگيم تا اول كودكي ام هر چه هست وبود همراه من است از الان تا به ابد در اين خا نه تنها يم خودم هستم و باور ها يم خو ب يا زشت كم يا زياد درست يا كه غلط در كنارم هستند تا قيامت پيدا در اين خا نه تنهايم بدون مادر جدا از فرزندان دور از همسرم كو خواهرم كجاست دست برادرم ارز ان روز كه تنها شد م با تنم خلوت كرده بودم با دلم مي دا نستم كه تنهايم فهميدم كه در رفتن هم تنهايم ان روز ها كه شاد بوديم كنار يكديگردر پي فردا بوديم غافل از فردا و تاريكي بوديم فراري از ترس شبها بوديم من به فكر فردا بودم دور شد ن از تن ها و تنها بودم در اين خا نه تنهايم خودم هستم و باور هايم تا رسيد ن ترس امروز ما ن واپسين فرداي ديروزما ن .ديروز ايستا ده بودم امروز افتاده ام بر روي دستهاي مهر دستهاي گرم بين من و شعر اما تو هستي ومي خواني تو شعر مرا مي داني.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 16:15  توسط زهرا احمدی  | 

هر انساني دو نفر است يكي خواب در روشنايي و ديگري بيدار در تاريكي.

به راستی چطوري نيمه اي كه در تاريكي بيداره مي تونه نيمه ي ديگه رو در روشناي از خواب سنگين بيدار كنه ؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 19:32  توسط زهرا احمدی  | 

روزی شیخ را گفتند : یا شیخ فلان مریدت در فلان راه افتاده مست خراب 

فرمود :بحمد الله که براه افتاده از راه نیافناذه.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 18:25  توسط زهرا احمدی  | 

كافي است انسان اندك زماني به ديواري قديمي خيره شود( لازم نيست ديوار مزبور سرشارت ازاشارات اساطيري و ما قبل تاريخي باشد)از انجا كه انسان هميشه سعي دارد هر چه را كه مي بيند به چيزي تشبيه كند و نيروي تصور او وارد اين مرحله مي شود ودرون شكا فها برجستگيها ولكها يي كه در برابر چشما ن او قرار گرفته اند رفته رفته يك معني مادي كشف مي كند .ناگهان مي بيند تصا ويري روي ديوار پديد امده اند ولي اين تصا وير پرتو هاي از وجود خود او هستند زيرا نحوي تفكور وضع روحي يا به اصطلاح چيزي را كه در ضميرخفته ي او نهفته است را منعكس مي كند.

بايد در نظر داشت ترس و شيفتگي كه پس از كشف يك پديده ي هنري به انسان دست مي دهد بازتاب همان نيروي جادويي و فراموش شده ي هنر است كه هنوز در كودكا ن و قبا يل وحشي زنده مانده. چون همين كه وحشي بتي را تراشيد ان را در فاصله اي دور از خود گذاشت با هيجا ن ان را برسي كرد وسپس چنانكه گويي چيزي عجيب و نوظهوري است كه خود در ساختنش نقشي نداشته يا پديده اي والاست بر او زانو ميزند و او را مي پرستد.

امروز اگاهي از اين جادو بيش از گذشته است و اگر راه درون پر عظمت را دنبال كنيم چيزها ي بيشتري را خواهيم شناخت .

منبع از كتاب پل كله نوشته ي ورنر هافتمان
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 0:37  توسط زهرا احمدی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:10  توسط زهرا احمدی  | 


+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:10  توسط زهرا احمدی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:9  توسط زهرا احمدی  | 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:9  توسط زهرا احمدی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 1:9  توسط زهرا احمدی  |